نمیدونم...

همرو بخشیدم!

هرکسی ک تا حالا بهم هر بدی کرده.

ولی کسایی رو ک قلبمو شکستن...

هیچوقت نمیشه کارشونو فراموش کرد...

چون هر وقت تیکه تیکه هایه قلبتو ببینی برات یاد آوری میشن...

ب هر حال دوس داشتم تو ساله جدید از سال قبل سبک تر باشم!

همین!

94/12/13

امروز آخرین روزیه ک من 16 سالمه!

از فردا دیگه 17 سالم میشه...

خیلی زود گذشت تازه عادت کرده بودم بش!:|

شاید حرفایی ک میزنم خیلی قاتی پاتیو بی ربط باشه... ولی کسی مجبور نیس بقیشو بخونه...

از وقتی ک دفتر چه خاطراتم تموم شده عادت کردم ک حرفام فقط بین منو خودم بمونه و 2تاییمون سعی هیچی کردیم ب هیشکی نگیم ...

ولی اینجا ک کسی منو نمیشناسه...

فقه رویاس ک اونم خدارو شکر نت نداره....

راستش 16 سالگیم ساله خیلی عجیبی بود!

روزایه خوب...

روزایه بد...

روزایه نفرت انگیز...

روزای عجیب...

یه روزایی با یه حسایه غریب...

نمیدونم...

ولی از اینا ک بگذریم تونستم ذات واقعیه خیلی از آدمایه دورو ورمو بشناسم ک این خیلی خیلی برام مهم بود!

ک البته شایدم تقریبا خیلی دیر بود...

و یه جورایی ام تقصیری نداشتم چون هیچوقته هیچوقت باور نمیکردم ک یکی مثه سعید همچی آدمی باشه!

خیلی پست بود... وقتی بش فک میکنم فقط برا خودم تاسف میخورم ک چرا تو این همه سال نفهمیدم چ کثافتی کنارم بوده و خودمم خبر نداشتم...

هیچوقته هیچوقت نمیبخشمش! حتی اگه بم بگن امروز آخرین روزه زندگیته امکان نداره ببخشمت سعید! هرگز!

وای خدا حتی وقتیکه با چشما و گوشایه خودم میدیدمو میشنیدم ک چی میگه نمیتونستم باور کنم!

بعد از اون شب دور خیلیارو خط کشیدم و فهمیدم ک واقن نمیشه رو کسی جز خودم تکیه کنم!

فقطو فقط خودم باید حواسم ب خودم باشه

خودم باید برا خودم دل بسوزونم

و...

فقط! برا خودم زندگی کنم!

لعنت ب اون روزا...

اه دوباره اعابم خوردید...

بگذریم...

آره دیگه فردا 17 سالم میشه و خدارو شکر آشغالا و انگلایه دورو ورم خیلی کمتر شدن...

از این بابت واقنه واقن خیلی خوشحالم!

مرسی خدا جون 

اینکه این چن نفرو شناختم واقن بهترین کادویی بود ک میتونستی بم بدی

مرسی:)